تو این روزها هیچی آروم نیست، حتی دل من! انگاری همه چی آشوبه. همه چی واسم عجیب شده. انگاری همش منتظرم. اصلا انگاری زندگی وایساده! شاید نباید اینجوری فکر کنم، شاید زیادی به احساساتم اهمیت میدم ولی خب کلا منم و احساساتم!
یه جورایی احساس خستگی میکنم! ناراحتم از اینکه دیگه شک ندارم که باید از اینجا رفت! دلم میخواست این شک میموند! دلم میخواست همچنان دوست داشته باشم جایی رو که تمام بچگیم توش سر شده!
پ.ن: خوندن آرشیو ایینجا هر از چند گاهی واسم خوبه!



