تبليغاتX
کودکانه های زندگی من - 96
دیشب یه عالمه نوشتنم اینجا. بعد که ثبت مطلب رو زدم یهو همش پرید و ثبت نشد. کلی دلم سوخت چون حرفام مهم بود.

راجع به بچه های کلاس که من نمیدونم این همه آدمه (...) رو چجوری تونستن با هم یه جا جمع کنن؟؟ اینا فکر کنم همه پارانویا دارن. یعنی نمیدونم چرا فکر میکنن خبریه! هر چی فکر میکنم میبینم آخه واقعا در حدی نیستن که حتی بخوای از دستشون ناراحت شی! به قول "ب" کلاسمون مثل مستراح میمونه.

باید شروع کنم. من مال اینجا نیستم، پس نباید اینجا بمونم. باید یه کاری کنم که بهم بخوره. آره ۴ سال وقت عالی ای محسوب میشه واسه ساختن خیلی چیزا! واسه پایه گذاری کردن یه سری چیزا واسه آینده و ساختن و تموم کردنه یه سری دیگه. آره، آره. من میدونم که میتونم روت حساب کنم. اون رکسانایی که من میشناسم راحت از پسش برمیاد. "ب" هم روت حساب میکنه.

پ.ن:بمون واسم. میفهممت. بمون واسم فوق العاده شو.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:12 توسط کالیستو |