هیییی! نمایشگاه امسالم دیدیم! از وقتی رفته بود مصلی نرفته بودم! خوب بود هاااا ولی حال و هوای نمایشگاه بین المللی رو نداشتو من فضای اونجا رو بیشتر دوست دارم. بیشتر از اینکه کتاب بخرم واسه دوستان کتاب حمل کردم. پدر دستام دراومد ولی خوش گذشت. مردم بیشتر از اینکه کتاب بخرن اومده بودن بشینن رو پله ها هی ساندویچ بخورن! خیلی جالب بود.
۶،۵ تا کتاب گرفتم که یکیشونو حتما باید زودی بخونم چون بسیار به حال و هوایمان میخورد. فردا دیگه تعطیلات یه هفته ایم تموم میشه باید برگردم سر زندگیم. نمیدونم چرا هتوز حال و هوای درس ندارم. میدونم که الان دیگه مجبورم درس بخونم با این وضع امتحانام.یه جورایی دیگه زوریه واسه جلوگیری از افتادن. ولی کاش حسشم بود.
بعضی وقتها یهویی یه چیزایی میاد تو ذهنم که زودم میپرن. یادم باشه از این به بعد کاغذ قلم دم دستم باشه.
پ.ن: بعضی وقتها فکر میکنم واسم کمی، دفعه ی بعد فکر میکنم واست کمم، بعدش فکر میکنم واسه هم خوبیم و این چرخه ادامه دارد.... بدین گونه من دچار تناقضات شخصیتی و درونی میشوم!



