رفتم. یعنی احتمال فراوان دیگه اینجا نمینویسم. گرچه اونجا یه مقداراتی سخت تره ولی دنج تره. ازش خوشم اومد. آرشیوم همینجا میمونه. امیدوارم اونجا بهتر بشه.
اینم خونه ی جدید من. خب دیگه. امیدوارم اونجا هم بیاید.![]()
گویا باید کوچ کرد. همه دارم میرن. منم فردا میرم از اینجا. آدرس وبلاگ جدیدمو میذارم اینجا. همتونم اونجا لینک میکنم. دارم میرم blospot . خلاصه که یه اسباب کشی دارم.
گهگاهی بیشتر دوستت دارم و گاهی کمتر. دست من نیست ، شاید اگر دست من بود همیشه بیشتره رو به بیشتر بود. شاید. گاهی فکر میکنم به قدر کافی محکم هستی برای تکیه کردن گاهی هم فکر میکنم هنوز بچه ای!!!
اینکه این روزها من حال و حوصله ندارم و تو هم تقریبا وظایفت(!) را انجام نمیدهی اصلا اتفاق خوشایندی نیست. نگرانم بابتت...!
من به شدت زنانگیم بالا زده. دلم یه آغوش گرم میخواد واسه ساعتها زار زدن و شاید جلوت بشینه و فقط اشکاتو پاک کنه، اونوقت تو زل بزنی تو اون چشاش و دوباره اشکات سرازیر شن بی هیچ هق هقی. اشکات وقتی دونه دونه پاک میشن بدون بهونه شاید بفهمی به همین اتفاق هم میشه دلخوش بود و خندید.
وااااااااای که چقدر دلم میخواد دستتو بکنی تو موهام و اونارو با انگشتات شونه کنی بعد هی بگی" چقدر موهات نرمه، دیگه کوتاهشون نکنی ها،بذار بلند شن" منم لبخند بزنم که یعنی باشه.
بعضی وقتها دلم میخواهد، پیش می آید، کاریش نمی شود کرد.
۴،۵ روزه ناجور ریختم به هم. نمیدونم اصلا چجوری اینجوری شد. ظاهرا اتفاق خاصی هم نیفتاده یه دفعه قاطی کردم. خودم، خانواده،دوستام، بهداد، همه چی ریخته به هم. همه چیییییی!
احساس درموندگی بدی دارم. نمیتونم حلشون کنم. همه چی شوخی شوخی داره جدی میشه.
اصلا نمیدونم چرا اینجوری شد. همه چی داره دور سرم میچرخه...!


