تبليغاتX
کودکانه های زندگی من
+ نصفه شبی بیخوابی زده به سرم. دوباره فکرای عجیبی غریب. دارم فکر میکنم من که یه بار بیشتر زندگی نمیکنم پس چرا نمیرم دنبال کارایی که دوست دارم؟! گاهی تغییرات بزرگ یه جورایی جرئت میخواد.

+ دلم میخواد الان یه ۵،۶ سال بزرگتر بودم. نمیدونم چرا!

+ دیشب یه سری حرف زدم فقط محض دیشب.

+ فکر میکنم اینجا رو فقط واسه خودم مینویسم نه واسه کسی که بیاد کامنت بذاره. همین.

+ نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388ساعت 4:58 توسط کالیستو |


+ وقتی فکر تموم کردن یه رابطه میخوره تو سرت یه چیزایی عوض میشه، از اون وقتاست که میگی خوشی زده زیر دلت ها! آره از همون وقتاست. یه حس جدید بد رو دارم تجربه میکنم. شاید هم خوب باشه دقیقا نمیدونم.

+ وقتی با حسهای جدیدی مواجه میشم معمولا عکس العمل خوبی نشون نمیدم.

+ میدونم تو که اون بالا نشستی منو یادت نرفته. یه کاریش بکن.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 28 تیر1388ساعت 1:20 توسط کالیستو |


+ بعضی وقتها که یهویی خیلی نگران میشم و از نظر خودم اصلا هم بی دلیل نیست بقیه یه جوری نگام میکنن، در گوش هم یواش میگن بیچاره دختره خل شده. بعضی وقتها تو هم نمیفهمی، بهم میخندی، سرتو کج میکنی میگی آخه این نگرانی داره؟  

+ تقصیر منم نیست آخه، کلا همیشه قلبم باید تو دهنم باشه واسه هر چیز مسخره و کوچیکی. بیخیال.

+ تقصیر کسی نیست که هواپیمایی از اون بالا به زمین بخوره. فقط از این به بعد باید مراقب سرمون باشیم محض احتیاط.

+ اینکه بعضی وقتها تنبل میشم برای اکتیو شدن حقیقتا تقصیر من نیست شاید تقصیر هوا باشه.

+ کلا این پست دنبال مقصر میگشت! حالا تقصیر تو چیه که گوشیت از صبح خاموشه ؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 18:30 توسط کالیستو |


اینجور که معلومه من شبا نمیتونم پست آپ کنم اینجا چون هی وسطش خوابم میبره! باید یه تغییر زمانی ایجاد کنم حتما!

چقدر راه رفتم امروز تو این گرما دقیقا تو اوجش! نمیدونم اصلا چجوری تونستم؟ شاید به خاطر اینکه گرم حرف زدن( به عبارتی حرف گوش دادن، چون معمولا همش اون حرف میزنه :پی) بودم تونستم! تازه کلی هم کم غر زدم :دی. در هر حال دارم از خستگی میمیرم الان. کاش زودتر میومدم یه کم حرف میزدم.

به نظرم کار اشتباهی کردم دفترمو گذاشتم کنار.چون یه چیزاییو فقط همونجا میشه نوشت.

پ.ن: چقدر امروز ناز شده بودی! غیر قابل وصف....

+ نوشته شده در سه شنبه 23 تیر1388ساعت 1:7 توسط کالیستو |


من چیزی نمیدونم...اینقدر از من سوال نپرس! فقط داری رو اعصاب من راه میری!

+ نوشته شده در دوشنبه 22 تیر1388ساعت 1:18 توسط کالیستو |


نمیدونم چرا ولی مجبور شدم دوباره برگردم به همین قالب. شاید یه جورایی واسم نوستالژیک شده!

اصلا مسافرت خوبی نبود هی دقیقه شماری میکردم که برگردیم خونه بشینم سر کارام! اینقد شوق و ذوق دارم واسه شروع کردنشون! یکی از دلایلش مطمئنا حضور "ب" هست که بالاخره فرادا بعد ۱ هفته میبینمش!

پ.ن: یه کم فاصله گرفتم از دغدغه های قبلیم، باید برگردم.

+ نوشته شده در شنبه 20 تیر1388ساعت 3:31 توسط کالیستو |


کرختی بعدازظهر جمعه بدجوری منو گرفته! یه عالمه کار نکرده دارم واسه فردا و یه مسافرت احتمالی که ممکنه فردا پیش بیاد واسه همین باید آماده باشم ولی جدا حوصله ی هیچ کاریو ندارم.

+ لعنت به این بعدازظهرهای جمعه....

پ.ن: بعضی وقتها هی میگم اگه الان اینجا بودی این کارو میکردیم،اون کارو میکردیم ولی میدونی چیه قضیه اینجاست که این دوره ی نبودن هم باید طی بشه تا شاید بعدا اون بودنه مزه بده!

+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 17:57 توسط کالیستو |


قالب وبلاگو عوض کردم بالاخره! فعلا ازش خوشم میاد ولی اعتمادی ندارم به خودم در مورد ثبات این عقیدم!

یه چند روزیه بیکارم! اصلا حس جالبی نیست! نمیدونم چرا دیگه حوصله کتاب خوندن هم ندارم. منی که خوره ی کتاب بودم تقریبا ۶،۷ ماهه نتونستم یه کتابو تا ته بخونم. هر کتابیو باز کردم نصفه نیمه ولش کردم. الانم کلی کتاب نخونده باد کرده رو دستم که خیلییییییییی دلم میخواد بخونمشون ولی واقعا نمیتونم!

خوب شد ترم تابستونی گرفتم وگرنه تو خونه دیوونه میشدم واقعا! کاش زودتری هفته دیگه بشه برم دانشگاه! زودتری هم برنامه هامونو شروع کنیم این اوضاع درسیمون یه سر و سامونی بگیره چون اینجوری که عمرا افغانستان هم راهم نمیدن

+  من دلم فعالیت فرهنگی-اجتماعی میخواد! کجا برم؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 12 تیر1388ساعت 3:6 توسط کالیستو |


امتاحانا هم تموم شد. خیلی جالبه واقعا. تنها دانشگاهی تو تهران که امتاحاناش عقب نیفتاد ما بودیم. یعنی این دانشگاه ما هم نوبره والا!

در هر حال تموم شد و یه جورایی اصلا هم خوب نبود. این روزها یه جوریم. یه عالمه دغدغه دارم که چند وقتیه از قصد دارم سعی میکنم بهشون فکر نکنم! این چند وقته از شدت خستگی سعی کردم ذهنمو خالی نگه دارم ولی مگه میشه؟؟!!!! دیگه از این سی ا ست لعنتی خسته شدم. از آدمهای دور و برم حوصلم سر رفته....! من دلم آرامش میخواد. من امنیت و آزادی  میخوام.....!

+ نوشته شده در دوشنبه 8 تیر1388ساعت 2:21 توسط کالیستو |