وقتی واقعا حوصله ی درس خوندن نداری.....
تو این روزها هیچی آروم نیست، حتی دل من! انگاری همه چی آشوبه. همه چی واسم عجیب شده. انگاری همش منتظرم. اصلا انگاری زندگی وایساده! شاید نباید اینجوری فکر کنم، شاید زیادی به احساساتم اهمیت میدم ولی خب کلا منم و احساساتم!
یه جورایی احساس خستگی میکنم! ناراحتم از اینکه دیگه شک ندارم که باید از اینجا رفت! دلم میخواست این شک میموند! دلم میخواست همچنان دوست داشته باشم جایی رو که تمام بچگیم توش سر شده!
پ.ن: خوندن آرشیو ایینجا هر از چند گاهی واسم خوبه!
یه ۲۰ روزی هست چیزی ننوشتم! واسه امتحانا بود که هنوزم هست و واسه اینکه حوصله نداشتم که اتفاقا الان هم ندارم اصلا! امشب شب بدیه! از یه طرف استرس انتخابات! تا حالا اینقدر واسه اینجور مسائل حرص نخورده بودم. از یه طرف این سیستم SMS ها قطع شده! خب دلم واسش تنگ شده. هی که نمیشه زنگ بزنی. از یه ور دیگه ساعت 11 زنگ زدن گفتن پدربزرگم فوت شد. تو این هیر و ویر امتحانا اصلا اعصاب ندارم. فک کنم 2 تا از درسامو میفتم! 2 تا 4 واحدی!!!!
نمیدونم اصلا چرا دارم مینویسم. هیچی ندارم بگم. هیچی
پ.ن: فقط یه چیزی، حالم از شادی به هم میخوره! حالش رو خواهم گرفت به همین زودی ها!



