تبليغاتX
کودکانه های زندگی من
دیشب یه عالمه نوشتنم اینجا. بعد که ثبت مطلب رو زدم یهو همش پرید و ثبت نشد. کلی دلم سوخت چون حرفام مهم بود.

راجع به بچه های کلاس که من نمیدونم این همه آدمه (...) رو چجوری تونستن با هم یه جا جمع کنن؟؟ اینا فکر کنم همه پارانویا دارن. یعنی نمیدونم چرا فکر میکنن خبریه! هر چی فکر میکنم میبینم آخه واقعا در حدی نیستن که حتی بخوای از دستشون ناراحت شی! به قول "ب" کلاسمون مثل مستراح میمونه.

باید شروع کنم. من مال اینجا نیستم، پس نباید اینجا بمونم. باید یه کاری کنم که بهم بخوره. آره ۴ سال وقت عالی ای محسوب میشه واسه ساختن خیلی چیزا! واسه پایه گذاری کردن یه سری چیزا واسه آینده و ساختن و تموم کردنه یه سری دیگه. آره، آره. من میدونم که میتونم روت حساب کنم. اون رکسانایی که من میشناسم راحت از پسش برمیاد. "ب" هم روت حساب میکنه.

پ.ن:بمون واسم. میفهممت. بمون واسم فوق العاده شو.

+ نوشته شده در چهارشنبه 30 اردیبهشت1388ساعت 1:12 توسط کالیستو |


- تو محکمی، مگه نه؟

+ سعی میکنم باشم.

- میتونم گاهی اوقات بهت تکیه کنم؟

- آره تو محکمی.

+ هستم؟

- آره هستی!

+ نوشته شده در شنبه 26 اردیبهشت1388ساعت 1:47 توسط کالیستو |


هیییی! نمایشگاه امسالم دیدیم! از وقتی رفته بود مصلی نرفته بودم! خوب بود هاااا ولی حال و هوای نمایشگاه بین المللی رو نداشتو من فضای اونجا رو بیشتر دوست دارم. بیشتر از اینکه کتاب بخرم واسه دوستان کتاب حمل کردم. پدر دستام دراومد ولی خوش گذشت. مردم بیشتر از اینکه کتاب بخرن اومده بودن بشینن رو پله ها هی ساندویچ بخورن! خیلی جالب بود.

۶،۵ تا کتاب گرفتم که یکیشونو حتما باید زودی بخونم چون بسیار به حال و هوایمان میخورد. فردا دیگه تعطیلات یه هفته ایم تموم میشه باید برگردم سر زندگیم. نمیدونم چرا هتوز حال و هوای درس ندارم. میدونم که الان دیگه مجبورم درس بخونم با این وضع امتحانام.یه جورایی دیگه زوریه واسه جلوگیری از افتادن. ولی کاش حسشم بود.

بعضی وقتها یهویی یه چیزایی میاد تو ذهنم که زودم میپرن. یادم باشه از این به بعد کاغذ قلم دم دستم باشه.

پ.ن: بعضی وقتها فکر میکنم واسم کمی، دفعه ی بعد فکر میکنم واست کمم، بعدش فکر میکنم واسه هم خوبیم و این چرخه ادامه دارد....  بدین گونه من دچار تناقضات شخصیتی و درونی میشوم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 اردیبهشت1388ساعت 1:23 توسط کالیستو |


سوپ،قرص،بخور اکالیپتوس،یه دماغ قرمز،پتو، دستمال کاغذی. اینا شرح حال منه تو این هوای مثلا بهاری! یه هفته خواستیم وایسیم خونه استراحت کنیم مثلا! دیگه حالا مجبورم جدی جدی وایسم خونه ! امیدوارم حداقل برنامه نمایشگاه کنسل نشه!

پ.ن:نگران نباش، با هم درستش میکنیم!

+ نوشته شده در دوشنبه 21 اردیبهشت1388ساعت 0:18 توسط کالیستو |


بعضی وقتها یه کم استراحت و دور بودن از همه چی واقعا جواب میده. گاهی اینقدر توی دغدغه های زندگیت غرق میشی که یادت میره همین دغدغه ها عامل اعصاب خردین! وقتی وایمیستی و از دور نگاهشون میکنی میبینی هیچی نیستن واقعا در حدی نیستن که خودشون فکر میکنن!!!!!!! 

الانم من وایسادم این بیرون و دارم همه چیو از دور نگاه میکنم. اینقدر حس آرامش عجیبی بهم دست داده. چیزی که خیلی وقت بود گمش کرده بودم. اینجوری راحت تر میشه فکر کرد، راحت تر میشه تصمیم گرفت. به توصیه ی یه عزیزی ۱ هفته درس و دانشگاه تعطیل( در طی یک حرکت انتحاری، اونم وسط میانترما!!!!!) خود این ریسک کلی بهم حال داد! بعضی وقتها به جای اینکه نگرانی هارو بخوای حل کنی اگه عامل نگرانیو حذف کنی بهتره. البته من به کسی پیشنهاد نمیکنم ۲ تا از میانترم هارو بپیچونه ولی خب من این کارو کردم و چقدر هم چسبید حذف این عوامل نگرانی!!! البته میدونم که آخر ترم میشه جبرانش کرد!

جمع و جور کردن اتاق هم این جور وقتها جواب میده بخصوص اگه اون اتاق مثل مال من باشه!!!!!  یه کار دیگه ای که این هفته قراره انجام بدم نمایشگاه رفتنه! از بچگی عاشق این کار بودم. تنها جاییه که از شلوغیش خوشم میاد ! از قسمت کتابهای خارجی خوشم میاد، چون به طرز عجیبی اشتیاق منو واسه یادگیری زیاد میکنه و نمیدونم چرا!!! قسمت عمومی هم که دیگه خوراکه! بخش کودک نوجوان هم خداییش واسه هر سنی جذابیت داره! حتما یه سری هم باید به مطبوعات و مجلات زد. دلم واسه ۴۰چراغ تنگ شده خیلی! 

این هفته شاید هستی رو ببینم! دلم واسش یه ذره شده! کاش زودتری این ماجراها تموم شه یه نفس راحت بکشه!

خلاصه که هفته ی پرباری خواهم داشت و وقفه ی خوبیه واسه یه شروع پر انرژی! در مجموع انگاری حالم خوبه!!!

 

پ.ن: همینجوری واسم بمون چون هی دوست ترت میدارم!

                   

+ نوشته شده در شنبه 19 اردیبهشت1388ساعت 1:3 توسط کالیستو |