تبليغاتX
کودکانه های زندگی من
من نمیدونم آدم میتونه سعی کنه که یه نفرو دوست داشته باشه زیااااد، شاید در حد عشق! نمیدونم میشه سعی کرد و واسه این تلاش کرد یا این عشقه خودش میاد و هیچ کاریش هم نمیشه کرد که خودخواسته باشه! جدا نمیدونم!

اون باری که من نمیخواستم بشه، خودش شد، اما این بار که میخوام بشه، خودش نمیشه! ولی من میخوام یه کاری کنم این اتفاق بیفته!

+ نوشته شده در شنبه 29 فروردین1388ساعت 0:44 توسط کالیستو |


نمیتونم وایسم این کنار و ببینم داری دست و پا میزنی! آخه دوست دارم، اینجوری میبینمت دیوانه میشم. وقتی تو، تویی که همیشه میخندی و شادی،اینجوری میشی، دنیا رو غم میگیره!
+ نوشته شده در یکشنبه 23 فروردین1388ساعت 1:56 توسط کالیستو |


من باید یه چیزایی رو به تو ثابت کنم. باید یه چیزایی رو به خودم ثابت کنم. چقدر خوبه که محکم وایسادی. منم باید محکم وایسم تا یه وقتی تو نیفتی!
+ نوشته شده در شنبه 22 فروردین1388ساعت 0:50 توسط کالیستو |


این بده. این وحشتناکه. آدمو اذیت میکنه که وقتی داری باهاش قدم میزنی به این فکر کنی که اگه cut کنی چی میشه؟! اینکه همینجوری زمان داره میره جلو و تو هی داری فکر میکنی که اصلا اینا خوبه یا بده!

+ من دلم میخواد با یکی حرف بزنم. چرا هیچکی نیست؟!!!!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 18 فروردین1388ساعت 0:9 توسط کالیستو |


وقتی ۱۳به در تمام میشود و همه با خستگی یک روزه به خانه شان میروند انگار شهر غمگین میشود. ۱۳به در امسال را دوست نداشتم، با وجود اینکه کلی خندیدم ولی با اون صحنه ی تصادف همش پاک شد. نمیدانم تقصیر مادر آن دختر بچه بود که بی هوا دستش را رها کرده بود یا تقصیر راننده آن ماشین، ولی هر چه بود دلم لرزید. نمیدانم چرا ولی دلم بیشتر از همه برای دختر بچه ی ۱۰-۱۲ ساله ی آن راننده سوخت که مرتب گریه میکرد و میگفت: "بابای من نزدش،خودش اومد جلو ماشین"

از عید هم فقط فردایش مانده که آن هم قرضی است وگرنه باید امروز تمام میشد. برای شنبه نگرانم. دل دل میکنم نروم. میترسم ببینمش. میترسم آنقدری که الان فکر میکنم دلم برایش تنگ نشده باشد!!!

+ نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 0:33 توسط کالیستو |


دارم فکر میکنم چرا باید واسه کسی حرف بزنم که احساس میکنم درکم نمیکنه!

+این روزا یه کم دلواپسم، بیشتر از یه کم. نگرانی هامو کسی نمیفهمه.

+ نوشته شده در پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 2:7 توسط کالیستو |


مسافرت جالبی نبود. عروسی افتضاحی بوووووووووود! ۱۰ رفتیم ۱۲ برگشتیم! اه اه اه! یکی نیست بگه آخه بلد نیستی خب عروسی نگیر مگه مجبوری!!!

دیدی بعضی وقتها یه عالمه حرف داری و کلی هیجان داری واسه گفتنشون اونوقت اون کسی که میخوای باش حرف بزنی دم دست نیست. میگی خب اشکال نداره یادم باشه وقتی دیدمش اینارو بش بگم، بعد میگذره و میبینیش و میای حرف بزنی، میبینی ای بابا کلا حرفی نداری بزنی!!! حرفو باید همون موقع که میاد بزنی اگه وقتش بگذره، میپره!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 2:6 توسط کالیستو |


سالی که گذشت احتمالا سال خوبی بود! به خیلی از چیزایی که میخواستم رسیدم گرچه پر بود از نگرانی ولی بزرگ شدم، خیلی! و خب خیلی چیزا واسم مشخص شد. قسمتهایی از راهی که قراره طی بشه! این سال جدید دیگه مثل پارسال تنها نیستم. امسال یکیو دارم که همراهم باشه! یکیو دارم که یه سری چیزارو باهاش تقسیم کنم و شاید مهمتریم اتفاق امسالم همین بود!

کلی برنامه واسه امسالم دارم که امروز وقت نشد بنویسمشون ولی حتما باید نوشته بشن! برنامه واسه بزرگ شدن،واسه بهتر شدن! احساس قدرت بیشتری میکنم نسبت به قبل! انگیزم بیشتر شده امسال! وظیفه ی من فقط درست کردن خودم نیست، شاید باید به خیلیا کمک کنم واسه بهتر شدن!

از موقع تولدم تا حالا احساس میکنم ۲۰ سالگیم حتما خیلی فرق خواهد کرد با سالهای قبلش! تو این ۲ماهی که ازش گذشته یه چیزایی دیدم که فکر میکنم احساسم کاملا درست خواهد بود! امییییییدوارم به امسال! خیلیییییییییییییییی!

امسال اینم :Just be you, cause the life is very short to be anybody else!!!

+ نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 2:58 توسط کالیستو |