تبليغاتX
کودکانه های زندگی من
تقریبا ۱ ساعت مونده به سال نو! اومدم اینجا بنویسم که کلی حرف دارم هم واسه ساله گذشته هم واسه سالی که میاد! میام مینویسم!
+ نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 14:21 توسط کالیستو |


امروز بالاخره حس کردم داره عید میشه! از صبح که پاشدم تا ساعت ۱۰ شب یه بند  هی رفتم بیرون و اومدم! کلییییییی خرت و پرت خریدم! امسالم باز خودم رفتم تو کار چیدن سفره! امسال زدم تو کار قرمز و صورتی! جمعه صبح تا ظهرم هم رفت واسه سفره!

یه چیز جالبی فهمیدم، لباس خریدن واسه بچه ها کلییی کیف داره! امروز رفتم واسه ۲ تا فسقلی عیدی خریدم! یه پیرهن با یه بلوزشلوار! لباسا رو اورده بودم گذاشته بودم جلوی خودم هی ذوق میکردم، مامانم بیچاره گرخیده بود

امروز هر دفعه که میرفتم بیرون هی با خودم میگفتم چرا تو نیستی؟  این همه مهربونیتو چیکار کنم آخه؟؟؟

بالاخره شهر ما هم شهر کتاب دار شد! امروز واسه اولین رفتم یه سر اونجا! واااای اینقد خوشگل بوود! دلم نمی اومد بیام بیرون که! داشتن تعطیل میکردن رسما منو انداختن بیرون ۲ تا کتاب خریدم، یه فلسفی، یه جامعه شناسی! یه دونه خیام هم واسه خودم خریدم!

پ.ن:دلمان برای شما بسی تنگ است! عید میگذرد اما چگونه...!

+ نوشته شده در پنجشنبه 29 اسفند1387ساعت 2:49 توسط کالیستو |


میگه: احتمالا خلاقیت زندگیت باید بیشتر شه! بشین فکر کن کوچولو!   موقع خداحافظی برگشته میگه: فرصت خوبیه که بشینی به خودت فکر کنی!

که بشینم به خودم فکر کنم!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 28 اسفند1387ساعت 1:10 توسط کالیستو |


اوضاع زیادی تغییر کرده و با تقریب خوبی همه چی داره خوب پیش میره! وقتی تنها نیستی کلا اوضاع بهتره! کلی برنامه ریختم(ریختیم) که همگی در جهت بهبود اوضاع است! کلا تو کار بهبودیم دیگه

دارم یاد میگیرم حرف برنم! یا بهتر بگم دارم یاد میگیرم حرفامو چطوری برنم! اینکه آدم حرف بزنه تقریبا همیشه بهتر از اینه که حرف نزنه! وقتی حرفات تو دلت میمونه، شروع میکنی باهاشون زندگی کردن. راجع بهشون فکر میکنی، از روشون قضاوت میکنی،باهاشون تصمیم میگیری و اینارو فقط و فقط خودت میفهمی! بعضی وقتها یه سری از این فکرا مسخره اند و پیامدهاش بسار مخرب! وقتی این فکر و حرف از اول زده میشه امکان تصحیح بهش داده میشه و میشه جلوی خیلی از پیشامدهارو گرفت!

یکی از اون کارایی که قراره بکنم و الانم شروع شده فکر کردنه! فکر کردن به همه چی! به همه ی چیزایی که میخونم! به همه چیزایی که میبینم! احساس میکنم همه چیز باید بیشتر جدی گرفته بشه!خیلی بیشتر! البته جدی نه بطوریکه آزار دهنده باشه و جلوی لذت های آدم رو بگیره، جدی در حدی که فقط جدی باشه!!!

پ.ن: تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود/ غیر از تو هر که بود/ هر آنچه نمود/نیست

+ نوشته شده در سه شنبه 27 اسفند1387ساعت 1:4 توسط کالیستو |


میپرسم چطوری؟

میگی: خوبم، تنهام،خستم،از کافه بدم میاد!!!   

یعنی واقعا خوبی؟؟؟!!!                                                                        

+ نوشته شده در چهارشنبه 14 اسفند1387ساعت 1:32 توسط کالیستو |


خوبم فقط یه کمی گیجم! یه کمی قاطی کردم! یه کمی نمیتونم فکر کنم! یه کمی مغزم خالی شده! یه کمی نمیتونم تصمیم بگیرم! یه کمی هنگم! یه کمی خستم! ولی بازم اگه ازم بپرسی چطوری؟ میگم خوبم!!!!!! واقعا؟؟!!!!!!

پ.ن: I want to give U the mountains,the sunshine,the sunset too

+ نوشته شده در دوشنبه 12 اسفند1387ساعت 2:29 توسط کالیستو |


نشسته ام اینجا، آرشیوت را مرور میکنم و تک تک کلماتت را مزه مزه میکنم تا شاید واقعا بفهمم دیشب چه شد! نمیدانی از دیشب تا به حال چه بر من گذشته! واقعا نمیدانی! شاید یک وقتی برایت گفتم! شاید بعدها که با هم نشستیم و به این روزها خندیدیم! به این بی قراری ها! به این شور و شوق ها! راستی تو هم بی قراری؟ فکر نکنم هیچوقت بفهمم چون قیافه ات همیشه خندان است! نمیشود بی قراری را در آن دید! دلم برایت تنگ است مثل همیشه با این تفاوت که الان دیگر میدانی که دلتنگم، البته فقط میدانی!                                                                                                                        به این فکر میکنم که فردا وقتی برای اولین بار بعد از دیشب ببینمت باید چکار کنم! باید چه بگویم! هزار مدل حرف با خودم جفت و جور کرده ام اما میدانم هیچکدامشان را نخواهم گفت! کاش مثل همیشه خودت رشته ی کلام را به دست بگیری و من هم هر از چندی چیزی بگویم! کاش خودت بگویی همه ی چیزی که من میخواهم بگویم و من هم سری تکان دهم که "آری" !!!

 

+ نوشته شده در شنبه 10 اسفند1387ساعت 2:5 توسط کالیستو |


بالاخره بهش گفتم و الان اینقدر گیجم که نمیدونم باید چیکار کنم!!!!!

+ نوشته شده در جمعه 9 اسفند1387ساعت 5:1 توسط کالیستو |


گیجم! آنقدر که انگار از ارتفاعی نامعلوم در حال سقوطم! بعضی وفتها تصمیم گیری اونقدر سخته که آدمو از پا در میاره! اونقد سخت که نمیخوای باور کنی که این تویی که باید تصمیم بگیری!

چند روزیست که احساس میکنم چقدر از آدمهای اطرافم فاصله گرفته ام! نه این که از قصد باشد! نه! احساس میکنم چقدر از آنها دورم! احساس میکنم دیگر نقطه ی مشترکی با هیچ کدام از اطرافیانم ندارم! هیچ کدامشان شبیه من نیستند حتی یک ذره! دیگر حرفی برای گفتن با آنها ندارم!!! اینها تقصیر من نیست! من عوض نشده ام! همان بودم که هستم! شاید تا به حال داشتم خودم را گول میزدم! نمیدانم!

اینکه گفتنش یا نگفتنش بهتر است را نمیدانم! ولی میدانم که زودتر یا باید بگویم یا نگویم و خلاص!

+ نوشته شده در سه شنبه 6 اسفند1387ساعت 2:34 توسط کالیستو |


از یه لحظه ی کوچولو شروع میشه و این تویی که باید سعی کنی حفظش کنی و ادامش بدی! خیلی خوبه که احساس کنی همه چی تحت کنترله!!!

دیروز رفتیم کوه! تا ۲ بیشتر نرفتیم به خاطر زانوی من! خود کوه زیاد خوش نگذشت ولی پیاده رویه بعدش آآآآآآی چسبید! توچال تا ونکو پیاده گز کردیم  همراه با کلی بحث راجع به آنارشیسم و دموکراسی و هولوکاست ، غیبت کردن پشت سر بچه ها، به تفاهم رسیدن سر ماست خیار با پونه،کلی منتظر موندن سر چراغ قرمزا بدون اینکه ماشینی رد شه،میان بر زدن وسط پارک ملت و ....!

پ.ن: کلا خوبم و اون تحولی که از ۵شنبه شروع شده هنوزم ادامه داره!!!

+ نوشته شده در شنبه 3 اسفند1387ساعت 15:57 توسط کالیستو |


تا حالا شده حس کنی یه عالمه آدم تو وجودت دارن وول میخورن و هی میخوان بیان بیرون و تو با مقاومت ابلهانه ای جلوشونو گرفتی! آدمایی که جنبه های دیگه ی وجود تو هستن که از وجود خیلیشون حتی خبر هم نداری!

میخوام تمومش کنم! واقعا! میخوام بذارم بیان بیرون!میخوام خودمو رها کنم!

تو زندگی یه وقتایی پیش میاد (من بیشتر وقتا اینجوریم) که زوم میکنی رو یه چیز خاص و کلی تلاش بیهوده میکنی واسه بدست آوردنش! در حالی که از اون ور یه عالمه اتفاق قشنگو از دست میدی که بهتریم اتفاق هم توی اوناست! و فکر کنم الان دیگه وقتشه که از زوم کردن دست بردارم!

now it's time to free everything & let the life goes on!!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 16:44 توسط کالیستو |