یه چیز جالبی فهمیدم، لباس خریدن واسه بچه ها کلییی کیف داره! امروز رفتم واسه ۲ تا فسقلی
عیدی خریدم! یه پیرهن با یه بلوزشلوار! لباسا رو اورده بودم گذاشته بودم جلوی خودم هی ذوق میکردم، مامانم بیچاره گرخیده بود![]()
امروز هر دفعه که میرفتم بیرون هی با خودم میگفتم چرا تو نیستی؟ این همه مهربونیتو چیکار کنم آخه؟؟؟![]()
بالاخره شهر ما هم شهر کتاب دار شد! امروز واسه اولین رفتم یه سر اونجا! واااای اینقد خوشگل بوود! دلم نمی اومد بیام بیرون که! داشتن تعطیل میکردن رسما منو انداختن بیرون
۲ تا کتاب خریدم، یه فلسفی، یه جامعه شناسی! یه دونه خیام هم واسه خودم خریدم!
پ.ن:دلمان برای شما بسی تنگ است! عید میگذرد اما چگونه...!
که بشینم به خودم فکر کنم!!!
دارم یاد میگیرم حرف برنم! یا بهتر بگم دارم یاد میگیرم حرفامو چطوری برنم! اینکه آدم حرف بزنه تقریبا همیشه بهتر از اینه که حرف نزنه! وقتی حرفات تو دلت میمونه، شروع میکنی باهاشون زندگی کردن. راجع بهشون فکر میکنی، از روشون قضاوت میکنی،باهاشون تصمیم میگیری و اینارو فقط و فقط خودت میفهمی! بعضی وقتها یه سری از این فکرا مسخره اند و پیامدهاش بسار مخرب! وقتی این فکر و حرف از اول زده میشه امکان تصحیح بهش داده میشه و میشه جلوی خیلی از پیشامدهارو گرفت!
یکی از اون کارایی که قراره بکنم و الانم شروع شده فکر کردنه! فکر کردن به همه چی! به همه ی چیزایی که میخونم! به همه چیزایی که میبینم! احساس میکنم همه چیز باید بیشتر جدی گرفته بشه!خیلی بیشتر! البته جدی نه بطوریکه آزار دهنده باشه و جلوی لذت های آدم رو بگیره، جدی در حدی که فقط جدی باشه!!!
پ.ن: تنها تویی که بود و نمودت یگانه بود/ غیر از تو هر که بود/ هر آنچه نمود/نیست
میگی: خوبم، تنهام،خستم،از کافه بدم میاد!!!
یعنی واقعا خوبی؟؟؟!!!
پ.ن: I want to give U the mountains,the sunshine,the sunset too
چند روزیست که احساس میکنم چقدر از آدمهای اطرافم فاصله گرفته ام! نه این که از قصد باشد! نه! احساس میکنم چقدر از آنها دورم! احساس میکنم دیگر نقطه ی مشترکی با هیچ کدام از اطرافیانم ندارم! هیچ کدامشان شبیه من نیستند حتی یک ذره! دیگر حرفی برای گفتن با آنها ندارم!!! اینها تقصیر من نیست! من عوض نشده ام! همان بودم که هستم! شاید تا به حال داشتم خودم را گول میزدم! نمیدانم!
اینکه گفتنش یا نگفتنش بهتر است را نمیدانم! ولی میدانم که زودتر یا باید بگویم یا نگویم و خلاص!
دیروز رفتیم کوه! تا ۲ بیشتر نرفتیم به خاطر زانوی من! خود کوه زیاد خوش نگذشت ولی پیاده رویه بعدش آآآآآآی چسبید! توچال تا ونکو پیاده گز کردیم همراه با کلی بحث راجع به آنارشیسم و دموکراسی و هولوکاست ، غیبت کردن پشت سر بچه ها، به تفاهم رسیدن سر ماست خیار با پونه
،کلی منتظر موندن سر چراغ قرمزا بدون اینکه ماشینی رد شه،میان بر زدن وسط پارک ملت و ....!
پ.ن: کلا خوبم و اون تحولی که از ۵شنبه شروع شده هنوزم ادامه داره!!!
میخوام تمومش کنم! واقعا! میخوام بذارم بیان بیرون!میخوام خودمو رها کنم!
تو زندگی یه وقتایی پیش میاد (من بیشتر وقتا اینجوریم) که زوم میکنی رو یه چیز خاص و کلی تلاش بیهوده میکنی واسه بدست آوردنش! در حالی که از اون ور یه عالمه اتفاق قشنگو از دست میدی که بهتریم اتفاق هم توی اوناست! و فکر کنم الان دیگه وقتشه که از زوم کردن دست بردارم!
now it's time to free everything & let the life goes on!!!!![]()



