تبليغاتX
کودکانه های زندگی من
دارم یه وبلاگ درست میکنم که راجع به کتابهایی که میخونم توش بنویسم! خیلی وقته که  دلم میخواد این کارو بکنم ولی یادم رفته بود! چند روز پیش با دیدن یه وبلاگ دوباره یادش افتادم! همیشه دلم میخواسته از چیزایی که میخونم واسه بقیه بگم! و این پروژه در دست انجام است

+ یه چند وقتیه دوباره فکر این کارای خیریه زده به سرم! باید یه کاری بکنم! شاید رفتم محک!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 17:38 توسط کالیستو |


آدم زدگی هم عالمی دارد!

+من فقط کمی آرامش میخواهم! البته کمی بیشتر از کمی!

+ نوشته شده در دوشنبه 28 بهمن1387ساعت 2:18 توسط کالیستو |


نزدیک به ۳ ساعت است که "تصور کن" مدام دارد میخواند! وسوسه میشوم در یک انجمن خیریه عضو شوم! یا شاید یک سازمان صلح طلب! تا شاید دیگر نهنگها خودکشی نکنند! نمیدانم شاید هم زیاد دست من نباشد!

چند وقتی است در برابر نوشتنم مقاومت میکنم! هر وقت حسش هست سر خودم را گرم میکنم تا حسش برود! نمیدانم چرا. شاید واقعا ایستادگی ابلهانه ای باشد!

مسخره شده! همه چی مسخرست! بی مزه! باز همان حس معلق بودن! باااااز هم همیشگیهای من!

پ.ن: حالم از این سکوتت به هم میخوره!!!

+ نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 1:58 توسط کالیستو |


یهویی احساس کردم اینجا رو خیلی دوست دارم! خیلیییییییییییییی!

پ.ن: این روزها احساسات لحظه به لحظه ام زیاد شده!

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 17:19 توسط کالیستو |


باران میبارد و من باز دیوانه میشم! دیوانه تر از همیشه! و باز نمیدانم که باید باشی یا نباید باشی! میخواهم افکارم را ببینی! تو،خود تو، شاید درکم کنی! شاید وقتی میگویم شوپن را باید زد تو بفهمی! شاید وقتی میگویم میخواهم درس بخوانم ولی نمیشود پشت آن خنده هایت، شاید بفهمی! شاید وقتی میگویم تحمل آدمها برایم سخت شده است تو بفهمی! قطعا تو میفهمی و نمیدانم که چرا فقط میخندی!!!!!

پ.ن: من هنوز جرات نکردم که نباشم! که دور و برمو تعطیل کنم!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 4:13 توسط کالیستو |


 خدایا باهات کار دارم امشب! زیاااااد! نمیدونم منو یادته هنوز یا نه! ولی کاش یادت باشه! کااااااااااااش! بهت نیاز دارم!

پ.ن۱: حس عاشقی دارم امشب!

پ.ن: بی تو، من به کتاب بسته ای می مانم! کسی جز تو مرا نمیخواند!

+ نوشته شده در چهارشنبه 23 بهمن1387ساعت 1:33 توسط کالیستو |


وااای وااای وااای! امروز از اون روزا بود ها! ته اعصاب داغونی بود! ۵۰۰ باز این دانشگاهو بالا پایین کردم واسه ۲ واحد عمومی! با ۵۰۰ نفر دعوا کردم! خیلییییییییی بد بوووود! خیلیییییی! آخرش هم هیچ

یعنی وقتی رسیدم خونه فقط زدم زیر گریه! از همون صبح داشتم به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم! وقتی رسیدم نزدیکای خونه در راستای تکمیل کردن اعصاب داغونیهای امروز با نورافشانی و صدای الله اکبر یه مشت آدم ا ب ل ه روبرو شدم که دیگه کلا همه چی تکمیل شد و با قیافه ای داغان تر از داغان به خانه رسیدم! تا الانم کلی داد و بیداد کردم تا یه ذره خالی شدم! فقط یه ذره!

پ.ن: من نمیدونم چرا وفتی میبینمت حالم بدتر میشه!!!

+ نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 0:47 توسط کالیستو |


هر وقت به منتهای چیزایی که میخوام فکر میکنم به چیزهای ضد و نقیضی میرسم! فلسفه، فیزیک، موسیقی، عکاسی، یه خانواده ی آروم، یه عشق، نویسندگی، نقاشی و ...!

فکر کنم باید یه کاری بکنم! باید یه مدت نباشم! باید یه مدت یه حصاری بکشم دور خودم! تنها! باید فقط به خودم فکر کنم! باید به کارام برسم! باید یه تکونی به زندگیم بدم! این وضعیت هر چی که هست باید عوض شه! قطعا باید عوض شه!

باید درسامو یه جور دیگه بخونم! باید فلوتو شروع کنم! باید نقاشی کنم! باید بنویسم! باید یه عالمه کتاب بخونم! باید همه ی این کارارو شروع کنم! یواش یواش!

این کارارو باید انجام بدم تا به خودم ثابت کنم که هستم! که وجود دارم!

پ.ن۱: من هنوز هستم!

پ.ن۲:  دوستت دارم را با من بسیار بگو

          دوستم داری را از من بسیار بپرس

+ نوشته شده در شنبه 19 بهمن1387ساعت 2:53 توسط کالیستو |


اینقد دلم تنگه که خودم باورم نمیشه!

دلم میخواد کارایی رو که دوست دارم انجام بدم! دلم نمیخواد همینجوری زمان بگذره و من ببینم که در کل عمر گذشتم هیچ نقطه هیجان انگیزی وجود نداره! 

از روزمرگی میترسم!!!

پ.ن: دارم لحظه ها رو بالا میارم!

+ نوشته شده در جمعه 18 بهمن1387ساعت 2:7 توسط کالیستو |


بعد یه روزی که شاید تا نیم ساعت پیش اسمش خوب بود ، در عرض این نیم ساعت ۳ تا اتفاق فاجعه واسم افتاد که ....! هر چی پیج تو این نت لعنتی داشتم اعم از ۳۶۰ و facebook و ... (به جز اینجا) تعطیل کردم چون دیگه حوصله یه سری آدم (...) رو نداشتم! وافعا ندارم! بابا خسته شدم! خستهههههههههههههههه!!! و تعطیل کردن اینا کلی حس خوب بهم داد،البته الان اونقدر حالم بده که اصلا صلاحیت صحبت کردن راجع به خوب رو ندارم!

از نیم ساعت پیش تا الان فقط دارم تصمیم میگیرم، راجع به همه چی! همشونم هر ۲ دقیقه یک بار عوض میشن! خدایا کمکم کن!

پ.ن۱: دارم تمام میشوم کم کم!

پ.ن۲:

باید کتاب را بست

باید بلند شد

در امتداد وقت قدم زد

گل را نگاه کرد

ابهام را شنید

باید دوید تا ته بودن

باید به بوی خاک فنا رفت

باید به ملتقای درخت و خدا رسید

باید نشست

                   نزدیک انبساط

                                          جایی میان بیخودی و کشف!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 2:8 توسط کالیستو |


من این منو دوست دارم! میدونم که حماقت محضه! خودم میدونم!

من معلقه، من سردرگمه!

من کلمه بزرگ زندگیش شده " نمیدونم" !

من مسئله ی بزرگ زندگیش شده "detail"!

من احساسش شده amour!

من باز دلش بچه شده!

خیلییییی!

 

پ.ن:I'm so hollow babe!

+ نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 2:47 توسط کالیستو |


بعضی وقتها یهو میزنه به سرم یه نظریه هایی میدم واسه خودم که خودم میمونم و معمولا هم به زودی پشیمان میشم

همین الان به طور یهو تصمیم گرفتم که از الان تا اطلاع ثانوی دیگه چیزی واسم مهم نباشه! و هی الکی الکی واسه هر کسیو هر چیزی غصه نخورم!

  +البته این ممکنه تا فردا هم صادق نباشه ها!

پ.ن: چیزهایی است در مورد تو که خودت هم نمیدانی! شاید باید بهت گفت!

+ نوشته شده در یکشنبه 13 بهمن1387ساعت 2:9 توسط کالیستو |


باید باران ببارد، باید بدون چتر زیر باران راه بروم، شاید چیزی یادم بیاید، شاید!

+چیزهای زیادی هست که باید یادم بیاید!

+ نوشته شده در شنبه 12 بهمن1387ساعت 2:49 توسط کالیستو |


ها ها! کمتر از ۱۲ ساعت مونده به آغاز یک دهه ی جدید! باورم نمیشه! یه جوری انگار خیلی هضمش سخته! اصلا این عدد تو دهنم نمیچرخه! فک کن، من، ۲۰ سالم بشه! وااااااای! خیلی زوده! خیلی زوده که پامو بذارم تو دهه سوم! خیلی زوده که بم بگن :تو دیگه بزرگ شدی عزیزم، دیگه ۲۰ سالته! خیلی زوده که بخوام فک کنم این ۲۰ سال پشت سرم چی گذشته!

نمیدونم چمه! حس بدی دارم! عجییییییییب! خیلی عجیییییب! انگار همه چی خلا شده! انگار معلقم! شاید نمیخوام باور کنم که این همه وقت گذشته و من چه کارهایی که انجام ندادم!اینکه چقدر نخوندم، چقدر فک نکردم،چقدر ندیدم،چقدر نشنیدم،چقدر...!

۱۹ سالگیم فرق داشت! بیشتر از یه سال بزرگ شدم! شاید بشه به ۲۰ هم امیدوار بود! حس عجیبی نسبت به این عدد دارم! شاید متفاوت تر از ۱۹ باشد! شاید باید اینگونه باشد! باید!

پ.ن۱: هستی میگه امیدوارم خدا واسه کادوی تولدت بت بدش اونم روبان پیچ! از تصورش تو یه روبان بنفش حریر خندم گرفت!

پ.ن۲:you are growing up my little roxana! I know what you need now! you just need a warm hug my little baby!

 

+ نوشته شده در دوشنبه 7 بهمن1387ساعت 3:45 توسط کالیستو |


ترم تموم شده ولی هنوز بهانه هایی مثل تحویل پروژه و این حرفها هست که بریم یونی! امروز هم از اون روزا بود! صبح رفتم پروژمو به استادی که نبود تحویل دادم و مونده بودم بیکار! چه هوای محشری بود واسه پیاده روی! عجب برفی میومد! یه عده رو دنبال خودم راه انداختم! اول رفتیم پارک وی از اونجا هم کل ولیعصرو تا ونک پیاده رفتیم! عالییییییییییییی بود، عالی!

بازم شهر کتاب و من بالاخره موفق شدم خرده جنایت های زناشوهری رو بگیرم! تا الان ۲۰ صفحه ازش خوندم. امروز تازه شنبه است و چلچراغ محبوب نیز داغ داغ آماده خواندن است!

اون اصلاحاتی که قرار گذاشته بودم که تو دانشگاه انجام بدم بر خلاف انتظار من روندش خیلی تند شد! دیگه دخترا جواب سلاممو نمیدن! به قول بهداد گور باباشون

حالم پریشونه باز! یا بهتره بگمas always! شاید به قول ژیل( مرده تو "خرده جنایت های زناشویی") یه شوک لازمه!

+دیگه هیچی برام آشنا نیست. صدا،رنگ،شکل،بو همه چیز رو حس میکنم ولی هیچکدوم برام مفهومی نداره. جهان غنی و کاملی وجود داره که به نظرم منسجم و معقول میاد. اما من توش پرشه میزنم بدون اینکه بدونم چه نقشی توش دارم. همه چیز حجم داره،ماهیت داره به جز من...!

"خرده جنایت های زناشوهری"

 

پ.ن: شاید باید برگردم به خودم!

+ نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 21:20 توسط کالیستو |


وقتی مجبوری بایستی و ببینی و ببینی و ببینی و نگویی و ببینی و نگویی! هیچ نگویی! ناگفته هایت در گلویت گیر خواهد کرد! و می ماند و می ماند ومی ماند تا لحظه ای که طاقتت طاق شود! وقتی بغضت ترکید دیگر توان مقاومت نداری! دیگر بس نمیکنی! مثل بچه ها پا به زمین میکوبی، با این تفاوت که پا به زمین کوبیدنت را کسی نمی بیند! کسی نمی فهمد! کسی هضم نمی کند! حال دیگر کسی نیست که جلویت را بگیرد، تا ابد ادامه بده!!!                                  
+ نوشته شده در سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 20:58 توسط کالیستو |