+ یه چند وقتیه دوباره فکر این کارای خیریه زده به سرم! باید یه کاری بکنم! شاید رفتم محک!
+من فقط کمی آرامش میخواهم! البته کمی بیشتر از کمی!
نزدیک به ۳ ساعت است که "تصور کن" مدام دارد میخواند! وسوسه میشوم در یک انجمن خیریه عضو شوم! یا شاید یک سازمان صلح طلب! تا شاید دیگر نهنگها خودکشی نکنند! نمیدانم شاید هم زیاد دست من نباشد!
چند وقتی است در برابر نوشتنم مقاومت میکنم! هر وقت حسش هست سر خودم را گرم میکنم تا حسش برود! نمیدانم چرا. شاید واقعا ایستادگی ابلهانه ای باشد!
مسخره شده! همه چی مسخرست! بی مزه! باز همان حس معلق بودن! باااااز هم همیشگیهای من!
پ.ن: حالم از این سکوتت به هم میخوره!!!
پ.ن: این روزها احساسات لحظه به لحظه ام زیاد شده!
پ.ن: من هنوز جرات نکردم که نباشم! که دور و برمو تعطیل کنم!
پ.ن۱: حس عاشقی دارم امشب!
پ.ن: بی تو، من به کتاب بسته ای می مانم! کسی جز تو مرا نمیخواند!
یعنی وقتی رسیدم خونه فقط زدم زیر گریه! از همون صبح داشتم به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم! وقتی رسیدم نزدیکای خونه در راستای تکمیل کردن اعصاب داغونیهای امروز با نورافشانی و صدای الله اکبر یه مشت آدم ا ب ل ه روبرو شدم که دیگه کلا همه چی تکمیل شد و با قیافه ای داغان تر از داغان به خانه رسیدم! تا الانم کلی داد و بیداد کردم تا یه ذره خالی شدم! فقط یه ذره!
پ.ن: من نمیدونم چرا وفتی میبینمت حالم بدتر میشه!!!
فکر کنم باید یه کاری بکنم! باید یه مدت نباشم! باید یه مدت یه حصاری بکشم دور خودم! تنها! باید فقط به خودم فکر کنم! باید به کارام برسم! باید یه تکونی به زندگیم بدم! این وضعیت هر چی که هست باید عوض شه! قطعا باید عوض شه!
باید درسامو یه جور دیگه بخونم! باید فلوتو شروع کنم! باید نقاشی کنم! باید بنویسم! باید یه عالمه کتاب بخونم! باید همه ی این کارارو شروع کنم! یواش یواش!
این کارارو باید انجام بدم تا به خودم ثابت کنم که هستم! که وجود دارم!
پ.ن۱: من هنوز هستم!
پ.ن۲: دوستت دارم را با من بسیار بگو
دوستم داری را از من بسیار بپرس
دلم میخواد کارایی رو که دوست دارم انجام بدم! دلم نمیخواد همینجوری زمان بگذره و من ببینم که در کل عمر گذشتم هیچ نقطه هیجان انگیزی وجود نداره!
از روزمرگی میترسم!!!
پ.ن: دارم لحظه ها رو بالا میارم!
از نیم ساعت پیش تا الان فقط دارم تصمیم میگیرم، راجع به همه چی! همشونم هر ۲ دقیقه یک بار عوض میشن! خدایا کمکم کن!
پ.ن۱: دارم تمام میشوم کم کم!
پ.ن۲:
باید کتاب را بست
باید بلند شد
در امتداد وقت قدم زد
گل را نگاه کرد
ابهام را شنید
باید دوید تا ته بودن
باید به بوی خاک فنا رفت
باید به ملتقای درخت و خدا رسید
باید نشست
نزدیک انبساط
جایی میان بیخودی و کشف!!!
من معلقه، من سردرگمه!
من کلمه بزرگ زندگیش شده " نمیدونم" !
من مسئله ی بزرگ زندگیش شده "detail"!
من احساسش شده amour!
من باز دلش بچه شده!
خیلییییی!
پ.ن:I'm so hollow babe!
همین الان به طور یهو تصمیم گرفتم که از الان تا اطلاع ثانوی دیگه چیزی واسم مهم نباشه! و هی الکی الکی واسه هر کسیو هر چیزی غصه نخورم!
+البته این ممکنه تا فردا هم صادق نباشه ها!
پ.ن: چیزهایی است در مورد تو که خودت هم نمیدانی! شاید باید بهت گفت!
+چیزهای زیادی هست که باید یادم بیاید!
نمیدونم چمه! حس بدی دارم! عجییییییییب! خیلی عجیییییب! انگار همه چی خلا شده! انگار معلقم! شاید نمیخوام باور کنم که این همه وقت گذشته و من چه کارهایی که انجام ندادم!اینکه چقدر نخوندم، چقدر فک نکردم،چقدر ندیدم،چقدر نشنیدم،چقدر...!
۱۹ سالگیم فرق داشت! بیشتر از یه سال بزرگ شدم! شاید بشه به ۲۰ هم امیدوار بود! حس عجیبی نسبت به این عدد دارم! شاید متفاوت تر از ۱۹ باشد! شاید باید اینگونه باشد! باید!
پ.ن۱: هستی میگه امیدوارم خدا واسه کادوی تولدت بت بدش اونم روبان پیچ! از تصورش تو یه روبان بنفش حریر خندم گرفت!
پ.ن۲:you are growing up my little roxana! I know what you need now! you just need a warm hug my little baby!
بازم شهر کتاب و من بالاخره موفق شدم خرده جنایت های زناشوهری رو بگیرم! تا الان ۲۰ صفحه ازش خوندم
. امروز تازه شنبه است و چلچراغ محبوب نیز داغ داغ آماده خواندن است!
اون اصلاحاتی که قرار گذاشته بودم که تو دانشگاه انجام بدم بر خلاف انتظار من روندش خیلی تند شد! دیگه دخترا جواب سلاممو نمیدن! به قول بهداد گور باباشون![]()
حالم پریشونه باز! یا بهتره بگمas always! شاید به قول ژیل( مرده تو "خرده جنایت های زناشویی") یه شوک لازمه!
+دیگه هیچی برام آشنا نیست. صدا،رنگ،شکل،بو همه چیز رو حس میکنم ولی هیچکدوم برام مفهومی نداره. جهان غنی و کاملی وجود داره که به نظرم منسجم و معقول میاد. اما من توش پرشه میزنم بدون اینکه بدونم چه نقشی توش دارم. همه چیز حجم داره،ماهیت داره به جز من...!
"خرده جنایت های زناشوهری"
پ.ن: شاید باید برگردم به خودم!



