پ.ن: ببین! یعنی حتی آبتین هم با اون همه شوتیش جای تو بود تا حالا تا ته قضیه رو گرفته بود!
و این همیشه ها، همیشه کار دست من میده!!!!
یکدسته به نابودی نامش کوشند
آنان که بر عاشقان حرامش کردند
خود خلوت از آن پیاله ها می نوشند
آن عاشق دیوانه که این خمار مستی را ساخت
معشوق و شراب و می پرستی را ساخت
بی شک قدحی شراب نوشید و از آن
سرمست شد و این جهان هستی را ساخت
پ.ن۱: گویند کسان بهشت با حور خوش است/ من میگویم که آب انگور خوش است/ این نقد بگیر و دست از آن نسیه بدار/ آواز دهل شنیدن از دور خوش است!
پ.ن۲: من بااااااز پریشان خاطر و خراب گردیدم!!!!
این قسمت آخر که نیم ساعت هم بیشتر نبود بسی عالی مینمود!
پ.ن ۱ : در کل روز عالی بود با وجود پارادوکسهای فراوان چون اون نیم ساعت زورش بیشتره![]()
پ.ن ۲ :این همه پارادوکسی که تو پستهای من دیده میشه بسیاااااااار نوبره! خودم ایمان آوردم که ثبات روحی و شخصیتی ندارم!!!!!
پ.ن:دلم تعطیلات زندگی میخواااااد!
باید زودتر برم تو کار خرید دوربین و عکاسی! دارم از بی هنری میمیرم!!!
پ.ن: ما همچنان keep cross our fingers برای همه چی!!!!
امروز
ذهنم پر است،
از یک مادیان و کره اش
فردا،
برایت شعری عاشقانه خواهم نوشت
پ.ن: تو که ادعا میکنی تنهایی و دوست میخوااااای واس چی چشاتو وا نمیکنی!!!!
کاش این موبایل و این حرفها نبود! شاید یه کم از این حس وولوولکی من کم میشد!!!! چقدر سخته آدم هی بخواد خودشو کنترل کنه که SMS نزنه! دارم روانی میشم! مجبورم تمام این وول هارو سر هستی خالی کنم! بیچاره! اونم خودش گیره! از این ورم گیر من افتاده! اگه هستی نبود فکر کنم میترکیدم!
پ.ن: راست میگی! موافقم که به ما ربطی نداره اونا چطوری همدیگرو نوازش میکردن! ولی زنگ میزنم به قدسی
همه چیو ازش میپرسم! میام واست تعریف میکنم!!!![]()
![]()
![]()
به گوش خویش مگر بشنویم این آواز/ که عاشقان قدیمی دوباره میخوانند
مرا به نام
تو را به نام
که نام
نام من و توست
عشق، آواز است
مرا به نام بخوان
ـ این سکوت را بشکن
چرا
ـ که زمزمه
ـ از آیه های اعجاز است!
وقتی نقاشیهایم را نگاه میکردی دلم میخواست میفهمیدی شاید بعضیهایش برای توست!!!
پ.ن:انگشتهایمان را کراس میکنیم تا بعد امتحان فیزیک تا شاید پاس شویییییییییم!!!!![]()
دلم میخواد که بنویسم تا خالی شم! نمیدونم این چه وضعیتیه اونم این موقع تو امتحانا! الان اصلا وقتش نیست! خیلی زوده! خیلییییییییی! ولی من دیگه صبر ندارم واقعا! و به این میگن گگج مطلق چون خودمم نمیدونم چی میخوام!!!!!
مینویسم برای تو که روحت در خواب است یا شاید خود را به خواب زده است:
چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد
من اگر ما نشوم، تنهایم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را در شرق
باز برپا نکنیم
از کجا که من و تو
مشت رسوایان را وا نکنیم
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی
چه کسی برخیزد؟
چه کسی با دشمن بستیزد؟
چه کسی پنجه در پنچه هر دشمن دون آویزد
دشتها نام تو را می گویند
کوهها شعر مرا می خوانند
کوه باید شد و ماند،
رود باید شد و رفت،
دشت باید شد و خواند.
در من این جلوه اندوه ز چیست؟
در تو این قصه پرهیز ـ که چه؟
در من این شعله ی عصیان نیاز،
در تو دمسردی پاییز ـ که چه؟
حرف را باید زد!
درد را باید گفت!
سخن از مهر من و جور تو نیست
سخن از متلاشی شدن دوستی است،
و عبث بودن پندار سرورآور مهر
آشنایی با شور؟
و جدایی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
یا غرق غرور؟!
سینه ام آینه ای است،
با غباری از غم
تو به لبخندی از این آیینه بزدای غبار
آشیان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر میسازند
آه مگذار که دستان من آن
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشیها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپید دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد
من چه گویم، آه ...
با تو اکنون چه فراموشیها،
با من اکنون چه نشستنها، خاموشیهاست.
تو مپندار که خاموشی من،
هست برهان فراموشی من.
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی
همه برمی خیزند
"حمید مصدق"



