یه وفتهایی آدم یه جورایی یه جاهایی گیر میکنه که خدا نصییب نکنه!!!! مثل الااااان! گیییییر کردم نمیدونم چیکااار کنم! بگم یه جور گیرم نگم یه جور! کاش میشد تو هیچکاری نکنی همه چی خودش درست شه!
یه وقتی، اون قبلنا احساس میکردم وقتی ماه کامله، هر چی بخوام همون میشه! نمیدونم چرا ولی واقعا اینو حس میکردم و معمولا هم جواب میداد!
شاید الان باید چیزی بخواام!( خودم و خودت و خودش میدونیم که چی میخوایم)!
پ.ن: خدایا! این ترم را به خیر بگذرااااااااااااان! آمیییییییین!!!!
بعضی وقتها یهو احساس میکنم چقدر عقبم! چقدر میتونستم بخونم و نخوندم و چقدر باید تا حالا میخوندم و نخوندم! و همون لحظه تصمیم میگیرم از الان تا ابد بخونم اما حیف...!
پ.ن:مرسی بابت همه لینکات! مرسی بابت همه شوپن ها! مرسی بابت همه نقاشی ها! مرسی بابت همه ی اون چیزایی که حتی خودتم خبر نداری!
گاهی وفتها یه کلمه یا یه برخوردد کوچیک یا یه نگاه رسما همه چیزو میتونه بریزه به هم! حالم از این زندگی بی هیجان بد میشه!
من از اینا میخوااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!!

پ.ن: این روزها کلا همای صدای غالب گوش ما شده است!!!!
رسما از هیچی شانس نیاوردیم! حتی از این احساسات دردسرساز!!! به وضعیت زندگیم که فکر میکنم خندم میگیره!!!! یه بار رو برد علوم ریاضی یه چیزی خوندم که برام جالب شده الان، نوشته بود:
"دانی که فلسفه به چه کارت آید؟ اینکه وقتی عاشق شدی بفهمی که به هیچ کارت نیاید!!!"
پ.ن: ریزی!ریزی!ریزی! کاش بفهمی! کاش بدانی! کاش بدانی!



