یه اتفاقاتی داره واسم میفته که در ظاهر انگار اتفاقی نمی افته، نمیدونم باید جدی بگیرم یا نگیرم! نمیدونم این احساسات واسه اینه که به قول هستی حوصلم از زندگیم سر رفته یا واقعین! نمیدونم این همونیه که باید باشه یا فقط سرابه! نمیدونم واسه این قضیه انرژی بذارم یا کلا نادیده بگیرم! نمیدونم اتفاقی میفته اگه صبر کنم یا نه!
من کلا چیزی نمیدونم
پ.ن: تو که میدونی این همونه یا نیست،سو، اگه همونه درستش کن اگرم نه که خب بیخیال ما شو!!! خوااااااااااااااااااااااااااااااااهش میکنم! من حوصله دردسر الکی ندارم!!!
اون دفتر رو امروز شروع کردم به نوشتن! حس باحالی بود فقط مشکل اینجاست که چون کلی وقته عادت کردم به خود سانسوری و ترک عادت علاوه بر موجب مرض بودن زمان نیز میبرد، به همین علت طول میکشه تا بشه اون چیزی که من میخوام ولی میشه!
یونی اگه خدا بخواد داره بهتر میشه! هم خودش هم بچه ها، و هم شخصیت ظاهری خودم! باطنمم که کلا از آفرینش بشریت رنج میبره در نتیجه خوبی نداره!!!!
پ.ن: من خوبه که کلا بعضی وقتها برای ایجاد تنوع هم که شده درس بخونم، فقط اندک مقداری!!!!
چند روزه یه نفر(یه دوست جدید که احساس میکنم با وجود اینکه مدت کمیه که آشنا شدیم ولی خیلی برام عزیزه) بهم یه پیشنهادی داده که کلی خوشم اومد! بهم گفت بنویس هر چی که به ذهنت میاد رو بنویس! من خیلی وقته که مینویسم ولی خب همیشه یه چیزایی رو فاکتور میگرفتم واسه وقتی که احیانا اگه کسی پیداش کرد و خوند مشکلی پیش نیاد!
ولی این دفعه تصمیم گرفتم یه دفتر بردارم و واقعا هر چی از ذهنم میگذره رو توش بنویسم! یه جایی میذارمش که دست هیچکس بش نرسه! فکر کنم یه کم بهتر شم!
یونی کلا بهتر شده کمی! ولی من همچنان همونجوریم! همین!!!
پ.ن: بابا یه کم ثبات شخصیت داشته باش! تو آخرش یا منو دیوونه میکنی یا می میرانی!!!



