تبليغاتX
کودکانه های زندگی من
چقدر کلا هوا خوبه! من دیوونه ی این هوام. حیف که صرفا فقط باید بری یونی و برگردی! اصلا وقت ندارم هیچ کدوم از کارهایی که دوست دارم و براش برنامه ریزی کرده بودمو انجام بدم! کلی کتاب دستمه که دلم میخواد زود بخونمشون اما نمیشه! و کلی کار دیگه که داره هر روز جلو چشمم رژه میره ولی حتا وقت نمیشه بهشون فکر کنم!                                                                                            

انگار واقعا نمیشه هیچوقت کار نداشته باشی تا به کارای خودت برسی! باید یه کاری کنم که همش با هم بشه! البت که کار حضرت فیله ولی آی جاست هوپ سو!

پ.ن: دلم یه جورایی واسه خیلی چیزا تنگه، حتی واسه خودم وقتی واقعا خودمم!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 23:3 توسط کالیستو |


بعضی وقتها یه جوری یه چیزایی رو از دست میدی که خودتم نمیفهمی! اون چیزه هنوز هست ها ولی در واقع دیگه نیست!

منم رسما یه دوستو از دست دادم! اونم هنوز هست ولی دیگه نیست! خوب که فکر میکنم میبینم مضرات بودنش خیلی بیشتر از نبودنش بود و هست، ولی نمیدونم چرا دلم میخواد باشه! نمیدونم چرا این همه سال این دوستی رو ادامه دادم با وجود اینکه خیلی وقتها به صلاحم نبود!واقعا نمیدونم، اینم اضافه میکنم به همه نمیدونم ها!                                                                                              چند وقتی بود حس میکردم دیگه حوصلشو ندارم شاید واقعا باید تموم شه دیگه!!!!

محیط جدید، آدمهای جدید، کارهای جدید، یه چند وقتی طول میکشه عادت کنم ولی امیدوارم این اتفاق بیفته وگرنه بسیار بد میشه!!!

چقدر بده که دیگه زیاد وقت ندارم بنویسم، دلم خیلی واسه اینجا تنگ میشه، واقعا فکر نمیکردم اینقد وقتم پر شه. ولی خب همش منتظر یه وقت کوچولو ام که بیام بنویسم!

پ.ن:باز هم هیچی سر جاش نیست! هیچیییییییی!

+ نوشته شده در یکشنبه 21 مهر1387ساعت 0:6 توسط کالیستو |


من فقط یه کم آرامش میخوام! انتظار زیادیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

پ.ن:واقعا راست میگن اینا که میگن نفرین بلاگی!بنویسی یه جور گیری،ننویسی یه جور!

+ نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 1:54 توسط کالیستو |


فردا یه شروع دوباره است! نمیدونم مبارزه است یا چیز دیگه! ولی باید دوباره شروع کرد همه چی رو از اول! انگار که یه زندگی جدیدی بهم دادن!

امروز سرورپور رو دیدم! مثل همیشه پرانرژی، و دقیقا موقعی که اصلا انتظارشو نداشتم یه چیزی بهم گفت که دوباره یاد خودم افتادم! یاد اون همه ستیزهای درونی که چند وقت بود داشتم سعی میکردم که فراموششون کنم! یاد اون سوالهایی که همیشه،از وقتی که فهمیدم دیگه خودم باید انتخاب کنم، از   خودم می پرسیدم افتادم. اون لحظه احساس کردم که شاید نباید فراموش کنم. شاید هنوزم باید باشه اون جدالهای درونی! هنوز اینقدر به خودم اطمینان ندارم که چشامو ببندم و برم جلو! خیلی دلم میخواد که بالاخره ثابت کنم به همه اونایی که فکر میکنن من نمیتونم! خودمو بهشون ثابت کنم! ولی هنوزم وجودم پر از شک و ترسه! کاش ایمان هر روز بود و این حرفی که امروز بهم زد رو تکرار میکرد!

+ نوشته شده در شنبه 6 مهر1387ساعت 2:19 توسط کالیستو |


پس از اینکه سازمان  ملل متحد رسما  ایرانیان را به عنوان ناسونالیست ترین مردم جهان معرفی کرد، یکی از مقامات نیمه آگاه تا تمام آگاه ایران که خواسته است نامش فاش نشود اعلام کرد:

ما ایرانیها صبح در تهران از خواب بیدار می شویم،سرمایه و شرکت تجاری مان در دبی و مرکز خریدمان باراز عبدل آباد است.استعدادمان در تهران کشف می شود، اما نبوغ مان در اروپا شکوفا می شود. برای تحصیل به فرانسه یا انگلیس می رویم اما چون از کار در اروپا خوشمان نمی آید در ایالات متحده کار می کنیم، و هر وقت بیکار شدیم برای گرفتن حقوق بیکاری به اروپای مرکزی می رویم.

برنامه های تلویزیونی مان از لس آنجلس پخش و در ملایر و سیستان و بلوچستان دریافت می شود. فیلمهایمان را در بیابان های کرمان و یزد می سازیم، اما در ونیز و پاریس و برلین نمایش می دهیم و از آنها جایزه می گیریم.

در کلن طرفدار جمهوری و در تهران طرفدار سلنطت هستیم، مهم تریم مقالات سیاسی مان در اوین نوشته می شوند، اما در ژنو خوانده می شود. از واشنگتن نامزد انتخابات می شویم، اما صلاحیت مان در تهران رد می شود، بنابراین در برلین انتخابات را تحریم می کنیم و در لندن تصمیم می گیریم رفراندوم برگزار کنیم، اما در هلند عضو پارلمان و نهایتا در اسرائیل نخست وزیر می شویم و به خاطر پرخوری مفقودالاثر و مفقودالخبر می شویم، در تهران با حکومت می جنگیم در عراق و افغانستان با اشغالگران می جنگیم، در فلسطین با خودمان می جنگیم و در جنوب لبنان با جهان کفر!

در آتن و پکن جفتک می اندازیم و بابت آن طلا می گیریم و در تهران به خاطر همان جفتکها در انتخابات پیروز می شویم.

تونل کندوان را در یک پروژه یازده ساله عریض تر می کنیم ولی در عوض مفتخر به احداث طویل ترین تونل خاورمیانه در کشور همیشه برادر خود یعنی عراق می شویم، آنهم در مدت نه ماه! به خاطر رمانتیک تر شدن پایتخت، خیابانهای تهران را جگر زلیخا ساخته ایم اما افتخار می کنیم که بیروت را کرده ایم عروس خاور میانه! ودرو ملی را به قیمت ۱۲ میلیون تومان می چپانیم به ملت ولی مدل پیشرفته تر آن را به برادران عرب خود می دهیم به قیمت تقریبی ۳ میلیون تومان!

در تهران و شیراز کنسرت مختلط پاپ برگزار می کنیم اما در کنسرتهای دور اروپا و آمریکا موسیقی سنتی مان با استقبال وحشتناک روبرو می شود. در تهران در هیئت حاج منصور گریه می کنیم و در آنتالیا در کافه سوگول و آکوالند می رقصیم. در کانادا برنده ملکه زیبایی جهان می شویم و در لاهه بابت حقوق از دست رفته زنانمان از حکومت شکایت می کنیم. در تهران ازدواج می کنیم و در سواحل لبنان و امارات صیغه می کنیم و از دین رحمت فیض اکمل را گوارای روح قدسی خود می کنیم.

پسر شاه خائن در آمریکاست و همسرش در یکی از شهرهای فرانسه زندگی می کند، شاید هم مردگی می کند. رئیس جمهور سابق مان در پاریس زندگی می کند، ولی در ایتالیا می لولد. رئیس قوه قضاییه مان عراقی است، در عوض نخست وزیر و رئیس مجلس اعلای عراق سالها در ایران زندگی کرده اند و از همه مهمتر نخست وزیر مفقودالاثر اسرائیل، ایرانی و متولد یزد است.

در ترکیه تفریح می کنیم، در آمریکا دانشمند می شویم و برای مرگ به ایران بازمی گردیم!!!

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 4:6 توسط کالیستو |