تبليغاتX
کودکانه های زندگی من
داشتم به این پستا نگاه میکردم و تو این فکر بودم کلاسا که شروع شه دیگه عمرا بتونم اینقد آپ کنم

اینم خودش شد یه پست

پ.ن: وای دختر تو چه کردی!!! هنوز نرفتی دلم برات یه ذره شده!

+ نوشته شده در یکشنبه 31 شهریور1387ساعت 1:59 توسط کالیستو |


نمیدونم چرا بعد این همه وقت یادش افتادم! اونم امشب که شب قدره! تمام حرفاش عین یه فیلم داره از مغزم میگذره! گرچه الان که کلی دچار تناقض شدم فکر کردن به این چیزا اذیتم میکنه ولی هنوزم  دیدن قیافش کلی آرامش میده بهم! شاید هنوزم بهترین معلم زندگیمه!!!

* یادت بخیر مهندس ایمان سرورپور*

 

پ.ن۱: کاش میشد دوباره بیام سر کلاست بشینم! کاش میشد هر روز و هر روز اون حرفها رو دوباره بشنوم! کاش میشد خودم به حرفات برسم!

پ.ن۲: میدونم که اینجا رو نمیخونی و نمیبینی ولی طبق حرفهای خودت حتما حرفام بهت میرسه، پس برام دعا کن خیییییییییییییییییییلی!!!

+ نوشته شده در شنبه 30 شهریور1387ساعت 2:34 توسط کالیستو |


گم کردم انگار یه چیزی! گمونم خودم باشم! نمیدونم کجا باید دنبالش بگردم! تقریبا هر جایی که شده دنبالش گشتم هر جایی که بشه فکرشو کرد! دبیرستان که بودم کلی آرزو داشتم واسه خودم! مدال المپیاد جهانی فیزیک و نجوم! دانشگاه رفتن بی کنکور! یه ۲/۳ تایی دکترا! بورسیه! ناسا! MIT!و ....

با وجود اینکه هنوز اول راهم نمیدونم چه مرگم شده! دیگه هیچی نمیبینم! دیگه هیچی تو خودم نمیبینم! اصلا دیگه خودمو نمیبینم!

در ظاهر به نظر بقیه همه چی دارم! هر کی منو میبینه میگه: چه مرگته تو،اگه جای من بودی چیکار میکردی؟!!!  خیلی دوست دارم بدونم اگه اینا جای من بودن چیکار میکردن! آخه هر کی جای خودشه! چیرایی که اونا رو راضی میکنه منو راضی نمیکنه! من منم بقیه هم بقیه ان! چرا نمیخوان بفهمن!

پ.ن: من فقط میدونم که جام اینجا نیست!!!!

 

+ نوشته شده در جمعه 29 شهریور1387ساعت 1:38 توسط کالیستو |


اصلا حوصله ی آپ کردن ندارم! اصلا چیزی هم ندارم که بخوام بگم! میخوام فقط یه چیزی اینجا کتبی باشه که اگه بعدا یه وقتی اینجا رو دیدم بدونم چه حال و روزی داشتم!

 

پ.ن: مرگ... مرگ... مرگ...!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 1:40 توسط کالیستو |


دیگر از سقف زمانه آفتابی بر نمیتابد مرا

کلبه جانم دگر با روشنایی نیست

در کنار پنجره دیگر گل اندامم نمی ماند

شهر خالی مانده بی او، آشنایی نیست

کوچه باغان گذشته، خالی از فریاد شبگرد و غزل گشته

باغ سرسبز جوانی ها، خزانی شد

سالها بی بودنت بودم، تن به هر بیهوده فرسودم

جمع این مطلب زدم من، زندگانی شد

پ.ن: اینجا رو دوست دارم خیلییییییییی!!! اینجا یکی از معدود وابستگیهای من به این زندگیه!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 2:15 توسط کالیستو |


وقتی صبحتو با یه آهنگ حزن انگیز شروع کنی و هزار تا خاطره و غم و درد و کوفت و زهرمار یادت بیاد دیگه اون روزت گند زده میشه بهش!دیگه ۱۰۰۰ تا آهنگ ساسی مانکن و رضایا و ... هم کارساز نیست!   به این میگن قدرت موسیقی!!!!                                                                                             

                                           

پ.ن۱: طی یک سری عملیات مازوخیسمی صبحهایم را اینگونه آغاز میکنم!!!!

پ.ن: نظرتونو راجع به این جمله پست پایین بگید! واسم مهمه!

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 21:55 توسط کالیستو |


... اما وقتی در زندون بازه ، اونی که در بره خیلی خره!!!!

 

نظرتون چیه راجع به این جمله؟؟؟

ما را بیینظر نفرمایید

پ.ن: حالمان کلا در وضعیت استیبل به سر میبرد! سرمان شدیدا به خرید گرم است! کار مورد علاقه مان!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 2:19 توسط کالیستو |


این روزا یه کم کارام زیاد شده! سرم شلوغه به خاطر همین دیگه کمتر وقت میکنم فکر کنم شاید به این دلیل  احساس میکنم حالم یه کم بهتره! حواشی تجربه یه محیط جدید یه مدتی مشغولم میکنه! شاید هم کلا یه چیزایی عوض شه! بهتر یا بدتر!

تقریبا یه ۲ هفته ای مونده تا دانشگاه شروع شه! دلم میخواد تو این مدت یه کاری کنم! یه کاری به جز انتظار همیشگی! ولی خودمم نمیدونم!

پ.ن: همون غرغرهای همیشگی!!!!

+ نوشته شده در دوشنبه 18 شهریور1387ساعت 16:42 توسط کالیستو |


میگن برو "یونی" همه چی خوب میشود! نمیدونن پام برسه به اونجا کارم رسما به امین آباد میکشه! نمیدونم چرا همیشه هر چی در مورد دیگران میخوام میشه ولی در مورد خودم محض خاطر خنده هم که شده یه بارم هم نشده! آخ که  دیگه بالا میارم اگه بخوان اسم حکمت روش بذارن!

امروز اخبار ۲۰:۳۰ چقدر جالب و هیجان انگیز بود! مردم با رتبه های ۲رقمی و ۳رقمی که هیچ جا قبول نشده بودن اومده بودن اعتراض! و معاون سازمان سنجش با چه اعتماد به نفسی میگفت ما به کارمون ۱۰۰٪ اعتماد داریم حتما انتخاب رشتشون غلط بوده! به این میگن دولت عدالت محور!

*هی میگه همه چی داره خوب میشه! آخه تو مگه این همه داد و بیداد و نمیشنوی؟؟؟

پ.ن: طبق معمول همیشه دلم گرفته ناجووووور! دیگه حتی نگین هم کارساز نیست! نیاز به نیروی جدیدتری داریم!!!!

+ نوشته شده در یکشنبه 17 شهریور1387ساعت 1:44 توسط کالیستو |


اولین باری که این عکسو دیدم یاد کتاب " بار هستی" یا به عبارتی همون " سبکی تحمل ناپذیر هستی" که ترجمه لفظیش میشه، افتادم! اثر میلان کوندرا است! اگه نخوندین پیشنهاد میکنم حتما بخونین!

*** این روزها هستی با همه ی سبکیش بسیار تحمل ناپذیر شده***

پ.ن: نمیدونم تو کدوم یکی از این ۲ جا پیدات کنم! راستی، اصلا قراره پیدات شه؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 15:50 توسط کالیستو |


ماه رمضون امسال کلی با پارسال فرق داره! پارسال پر بودم از یقین، و صبح تا شب فقط از خدا یه چیز میخواستم!

امسال میدونم که به اون چیزی که میخواستم نرسیدم! ولی کاش فقط همین بود، پرم از شک و گمان! و رسما مغزم داره میپوکه که گمون کنم اینا تازه اولشه! هر کتابی رو که برمیداری تا بخونی پر میشی از یه عالمه سوال که هیچکی نمیتونه جواب بده! میگن بشین قرآن بخون آخه اون که از همه بدتره! هنوز به وسط صفحه نرسیدی مغزت داره میترکه از شدت سوال که کسی هم نیست جواب بده پس ترجیح میدی بذاریش اونور! همه دنیا همینطوریه! دیگه نمیدونم کجا باید برم و از کی بپرسم! دارم میترکم!

پ.ن: من دیگه واقعا به یه روانشناس نیاز دارم وگرنه دیگه نمیشه اینجوری ادامه داد! کسی میتونه راهنماییم کنه؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 13 شهریور1387ساعت 14:30 توسط کالیستو |


فعلا آزاد به خیر گذشت
+ نوشته شده در سه شنبه 12 شهریور1387ساعت 2:2 توسط کالیستو |


داره یواش یواش میشه اون چیزی که من میخوام! کتابا، تکنولوژی، فضا، آرامش، آدما،قهوه!!!

امیدوارم که این نتایج ضد حال نزنن!

پ.ن۱: نگین! توجه کردی چقدر شبیه هم شدیم دوباره؟ مثل گذشته!!!

پ.ن۲: این آهنگ Schindler's list فوق العاده است! محشره به معنای واقعی!

+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1387ساعت 1:33 توسط کالیستو |


هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر به نتیجه میرسم! تمام مغزم رو شک و گمان گرفته! دارم دیوونه میشم، دیگه نمیدونم چی درسته چی غلطه! بعضی وقتها به این نتیجه میرسم که عمدتا هیچکدوم از این چیزایی که من بهشون فکر میکنم وجود ندارن همه از دم توهمن!

چقدر سخته تمام کسایی که دوسشون داری و دور و برتن همش با نگرانی نگاهت کنن و برات دلسوزی کنن و هی بگن که تو چرا با بقیه فرق داری و همش فکر کنن که تو واسه کنکور نگرانی!  و چقدر سخت تره که تو حتی نتونی بهشون بگی که واسه چی همش تو فکری، بهشون بگی بابا کنکور فرقونی چند؟! یکی بیاد به من بگه من واسه چی زن آفریده شدم! چرا این قدر فرق هست اینجا! چرا این قدر نفس کشیدن سخته اینجا؟؟!!!! و ...

چقدر سخته نتونی هیچکدوم از اینا رو بگی!!!

پ.ن۱: دلم میخواد الان باشی، همین الان که بهت نیاز دارم، دلم میخواد بدونم که حرفامو میفهمی یا تو هم مثل بقیه صرفا یه احترام از روی دلسوزی داری؟!!

پ.ن۲: دلم برات تنگ شده زیاد!!!

+ نوشته شده در شنبه 9 شهریور1387ساعت 2:43 توسط کالیستو |


مسافرت نه خوب بود نه بد! این روزا انگار هر کاری میکنم بهم خوش نمیگذره، همیشه انگار یه چیزی کمه! دوباره شدم مثل قدیما! یه مدت خوب شده بودما! انگار هر وقت سرم خلوت میشه دوباره شروع میشه.

مردم(!!!) جمع کردن برن انگلیس. کلا هم که تو ipm پلاسه. واقعا خدا شانس بده! بعدن میگن چرا شک میکنی؟؟؟  آخه بابا من به کی بگم؟؟؟؟!!!! هر کی دیگه هم جای من بود بعد دیدن اییییییین همه ۱۰۰٪ از شکم رد میکرد و به یقین میرسید!

پ.ن: این روزا فقط با خودم میگم کااااااش ایمان بود و حرف میزد!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 17:1 توسط کالیستو |