تبليغاتX
کودکانه های زندگی من
کودکانه های زندگی من
گم گشته ام! کجا؟ ندیده ای مرا؟؟؟
کرختی بعدازظهر جمعه بدجوری منو گرفته! یه عالمه کار نکرده دارم واسه فردا و یه مسافرت احتمالی که ممکنه فردا پیش بیاد واسه همین باید آماده باشم ولی جدا حوصله ی هیچ کاریو ندارم.

+ لعنت به این بعدازظهرهای جمعه....

پ.ن: بعضی وقتها هی میگم اگه الان اینجا بودی این کارو میکردیم،اون کارو میکردیم ولی میدونی چیه قضیه اینجاست که این دوره ی نبودن هم باید طی بشه تا شاید بعدا اون بودنه مزه بده!


نوشته شده در تاريخ جمعه 12 تیر1388 توسط کالیستو
قالب وبلاگو عوض کردم بالاخره! فعلا ازش خوشم میاد ولی اعتمادی ندارم به خودم در مورد ثبات این عقیدم!

یه چند روزیه بیکارم! اصلا حس جالبی نیست! نمیدونم چرا دیگه حوصله کتاب خوندن هم ندارم. منی که خوره ی کتاب بودم تقریبا ۶،۷ ماهه نتونستم یه کتابو تا ته بخونم. هر کتابیو باز کردم نصفه نیمه ولش کردم. الانم کلی کتاب نخونده باد کرده رو دستم که خیلییییییییی دلم میخواد بخونمشون ولی واقعا نمیتونم!

خوب شد ترم تابستونی گرفتم وگرنه تو خونه دیوونه میشدم واقعا! کاش زودتری هفته دیگه بشه برم دانشگاه! زودتری هم برنامه هامونو شروع کنیم این اوضاع درسیمون یه سر و سامونی بگیره چون اینجوری که عمرا افغانستان هم راهم نمیدن

+  من دلم فعالیت فرهنگی-اجتماعی میخواد! کجا برم؟؟؟؟؟


نوشته شده در تاريخ جمعه 12 تیر1388 توسط کالیستو
امتاحانا هم تموم شد. خیلی جالبه واقعا. تنها دانشگاهی تو تهران که امتاحاناش عقب نیفتاد ما بودیم. یعنی این دانشگاه ما هم نوبره والا!

در هر حال تموم شد و یه جورایی اصلا هم خوب نبود. این روزها یه جوریم. یه عالمه دغدغه دارم که چند وقتیه از قصد دارم سعی میکنم بهشون فکر نکنم! این چند وقته از شدت خستگی سعی کردم ذهنمو خالی نگه دارم ولی مگه میشه؟؟!!!! دیگه از این سی ا ست لعنتی خسته شدم. از آدمهای دور و برم حوصلم سر رفته....! من دلم آرامش میخواد. من امنیت و آزادی  میخوام.....!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 8 تیر1388 توسط کالیستو
وقتی واقعا حوصله ی درس خوندن نداری.....
نوشته شده در تاريخ جمعه 29 خرداد1388 توسط کالیستو
تو این روزها هیچی آروم نیست، حتی دل من! انگاری همه چی آشوبه. همه چی واسم عجیب شده. انگاری همش منتظرم. اصلا انگاری زندگی وایساده! شاید نباید اینجوری فکر کنم، شاید زیادی به احساساتم اهمیت میدم ولی خب کلا منم و احساساتم!

یه جورایی احساس خستگی میکنم! ناراحتم از اینکه دیگه شک ندارم که باید از اینجا رفت! دلم میخواست این شک میموند! دلم میخواست همچنان دوست داشته باشم جایی رو که تمام بچگیم توش سر شده!

پ.ن: خوندن آرشیو ایینجا هر از چند گاهی واسم خوبه!


نوشته شده در تاريخ جمعه 29 خرداد1388 توسط کالیستو
یه ۲۰ روزی هست چیزی ننوشتم! واسه امتحانا بود که هنوزم هست و واسه اینکه حوصله نداشتم که اتفاقا الان هم ندارم اصلا! امشب شب بدیه! از یه طرف استرس انتخابات! تا حالا اینقدر واسه اینجور مسائل حرص نخورده بودم. از یه طرف این سیستم SMS ها قطع شده! خب دلم واسش تنگ شده. هی که نمیشه زنگ بزنی. از یه ور دیگه ساعت 11 زنگ زدن گفتن پدربزرگم فوت شد. تو این هیر و ویر امتحانا اصلا اعصاب ندارم. فک کنم 2 تا از درسامو میفتم! 2 تا 4 واحدی!!!!

نمیدونم اصلا چرا دارم مینویسم. هیچی ندارم بگم. هیچی

پ.ن: فقط یه چیزی، حالم از شادی به هم میخوره! حالش رو خواهم گرفت به همین زودی ها!


نوشته شده در تاريخ شنبه 23 خرداد1388 توسط کالیستو
دیشب یه عالمه نوشتنم اینجا. بعد که ثبت مطلب رو زدم یهو همش پرید و ثبت نشد. کلی دلم سوخت چون حرفام مهم بود.

راجع به بچه های کلاس که من نمیدونم این همه آدمه (...) رو چجوری تونستن با هم یه جا جمع کنن؟؟ اینا فکر کنم همه پارانویا دارن. یعنی نمیدونم چرا فکر میکنن خبریه! هر چی فکر میکنم میبینم آخه واقعا در حدی نیستن که حتی بخوای از دستشون ناراحت شی! به قول "ب" کلاسمون مثل مستراح میمونه.

باید شروع کنم. من مال اینجا نیستم، پس نباید اینجا بمونم. باید یه کاری کنم که بهم بخوره. آره ۴ سال وقت عالی ای محسوب میشه واسه ساختن خیلی چیزا! واسه پایه گذاری کردن یه سری چیزا واسه آینده و ساختن و تموم کردنه یه سری دیگه. آره، آره. من میدونم که میتونم روت حساب کنم. اون رکسانایی که من میشناسم راحت از پسش برمیاد. "ب" هم روت حساب میکنه.

پ.ن:بمون واسم. میفهممت. بمون واسم فوق العاده شو.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 30 اردیبهشت1388 توسط کالیستو
- تو محکمی، مگه نه؟

+ سعی میکنم باشم.

- میتونم گاهی اوقات بهت تکیه کنم؟

- آره تو محکمی.

+ هستم؟

- آره هستی!


نوشته شده در تاريخ شنبه 26 اردیبهشت1388 توسط کالیستو
هیییی! نمایشگاه امسالم دیدیم! از وقتی رفته بود مصلی نرفته بودم! خوب بود هاااا ولی حال و هوای نمایشگاه بین المللی رو نداشتو من فضای اونجا رو بیشتر دوست دارم. بیشتر از اینکه کتاب بخرم واسه دوستان کتاب حمل کردم. پدر دستام دراومد ولی خوش گذشت. مردم بیشتر از اینکه کتاب بخرن اومده بودن بشینن رو پله ها هی ساندویچ بخورن! خیلی جالب بود.

۶،۵ تا کتاب گرفتم که یکیشونو حتما باید زودی بخونم چون بسیار به حال و هوایمان میخورد. فردا دیگه تعطیلات یه هفته ایم تموم میشه باید برگردم سر زندگیم. نمیدونم چرا هتوز حال و هوای درس ندارم. میدونم که الان دیگه مجبورم درس بخونم با این وضع امتحانام.یه جورایی دیگه زوریه واسه جلوگیری از افتادن. ولی کاش حسشم بود.

بعضی وقتها یهویی یه چیزایی میاد تو ذهنم که زودم میپرن. یادم باشه از این به بعد کاغذ قلم دم دستم باشه.

پ.ن: بعضی وقتها فکر میکنم واسم کمی، دفعه ی بعد فکر میکنم واست کمم، بعدش فکر میکنم واسه هم خوبیم و این چرخه ادامه دارد....  بدین گونه من دچار تناقضات شخصیتی و درونی میشوم!


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 23 اردیبهشت1388 توسط کالیستو
سوپ،قرص،بخور اکالیپتوس،یه دماغ قرمز،پتو، دستمال کاغذی. اینا شرح حال منه تو این هوای مثلا بهاری! یه هفته خواستیم وایسیم خونه استراحت کنیم مثلا! دیگه حالا مجبورم جدی جدی وایسم خونه ! امیدوارم حداقل برنامه نمایشگاه کنسل نشه!

پ.ن:نگران نباش، با هم درستش میکنیم!


نوشته شده در تاريخ دوشنبه 21 اردیبهشت1388 توسط کالیستو
بعضی وقتها یه کم استراحت و دور بودن از همه چی واقعا جواب میده. گاهی اینقدر توی دغدغه های زندگیت غرق میشی که یادت میره همین دغدغه ها عامل اعصاب خردین! وقتی وایمیستی و از دور نگاهشون میکنی میبینی هیچی نیستن واقعا در حدی نیستن که خودشون فکر میکنن!!!!!!! 

الانم من وایسادم این بیرون و دارم همه چیو از دور نگاه میکنم. اینقدر حس آرامش عجیبی بهم دست داده. چیزی که خیلی وقت بود گمش کرده بودم. اینجوری راحت تر میشه فکر کرد، راحت تر میشه تصمیم گرفت. به توصیه ی یه عزیزی ۱ هفته درس و دانشگاه تعطیل( در طی یک حرکت انتحاری، اونم وسط میانترما!!!!!) خود این ریسک کلی بهم حال داد! بعضی وقتها به جای اینکه نگرانی هارو بخوای حل کنی اگه عامل نگرانیو حذف کنی بهتره. البته من به کسی پیشنهاد نمیکنم ۲ تا از میانترم هارو بپیچونه ولی خب من این کارو کردم و چقدر هم چسبید حذف این عوامل نگرانی!!! البته میدونم که آخر ترم میشه جبرانش کرد!

جمع و جور کردن اتاق هم این جور وقتها جواب میده بخصوص اگه اون اتاق مثل مال من باشه!!!!!  یه کار دیگه ای که این هفته قراره انجام بدم نمایشگاه رفتنه! از بچگی عاشق این کار بودم. تنها جاییه که از شلوغیش خوشم میاد ! از قسمت کتابهای خارجی خوشم میاد، چون به طرز عجیبی اشتیاق منو واسه یادگیری زیاد میکنه و نمیدونم چرا!!! قسمت عمومی هم که دیگه خوراکه! بخش کودک نوجوان هم خداییش واسه هر سنی جذابیت داره! حتما یه سری هم باید به مطبوعات و مجلات زد. دلم واسه ۴۰چراغ تنگ شده خیلی! 

این هفته شاید هستی رو ببینم! دلم واسش یه ذره شده! کاش زودتری این ماجراها تموم شه یه نفس راحت بکشه!

خلاصه که هفته ی پرباری خواهم داشت و وقفه ی خوبیه واسه یه شروع پر انرژی! در مجموع انگاری حالم خوبه!!!

 

پ.ن: همینجوری واسم بمون چون هی دوست ترت میدارم!

                   


نوشته شده در تاريخ شنبه 19 اردیبهشت1388 توسط کالیستو
من نمیدونم آدم میتونه سعی کنه که یه نفرو دوست داشته باشه زیااااد، شاید در حد عشق! نمیدونم میشه سعی کرد و واسه این تلاش کرد یا این عشقه خودش میاد و هیچ کاریش هم نمیشه کرد که خودخواسته باشه! جدا نمیدونم!

اون باری که من نمیخواستم بشه، خودش شد، اما این بار که میخوام بشه، خودش نمیشه! ولی من میخوام یه کاری کنم این اتفاق بیفته!


نوشته شده در تاريخ شنبه 29 فروردین1388 توسط کالیستو
نمیتونم وایسم این کنار و ببینم داری دست و پا میزنی! آخه دوست دارم، اینجوری میبینمت دیوانه میشم. وقتی تو، تویی که همیشه میخندی و شادی،اینجوری میشی، دنیا رو غم میگیره!
نوشته شده در تاريخ یکشنبه 23 فروردین1388 توسط کالیستو
من باید یه چیزایی رو به تو ثابت کنم. باید یه چیزایی رو به خودم ثابت کنم. چقدر خوبه که محکم وایسادی. منم باید محکم وایسم تا یه وقتی تو نیفتی!
نوشته شده در تاريخ شنبه 22 فروردین1388 توسط کالیستو
این بده. این وحشتناکه. آدمو اذیت میکنه که وقتی داری باهاش قدم میزنی به این فکر کنی که اگه cut کنی چی میشه؟! اینکه همینجوری زمان داره میره جلو و تو هی داری فکر میکنی که اصلا اینا خوبه یا بده!

+ من دلم میخواد با یکی حرف بزنم. چرا هیچکی نیست؟!!!!!!


نوشته شده در تاريخ سه شنبه 18 فروردین1388 توسط کالیستو
Blog Skin